بگذار عاشق بمانم
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر
این قلب عاشق را از من نگیر
دستهای گرمت را از من جدا نکن
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در این دنیای بی محبت نکن
خیلی دوستت دارم این کلام مقدس را باور کن
از ته دل دوستت دارم این دل عاشق را تنها در این گرداب زندگی رها نکن
می خواهم در کنار تو باشم
دل من عاشق توست مرا دلتنگ لحظه دیدار نکن
قلبم برای تو می تپد این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له نکن
مرا تنها نگذار
به خدا خیلی دوستت دارم مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن
تا ابد با من بمان مرا دوست داشته باش مثل سنگدلان با من بیوفایی نکن


هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می کند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند آنوقت
من اشتباه می کنم و او
با اشتباههای دلم
حال می کند.
دیروز یک فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آنوقت ها که خدا به تو زنگ می زد
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش بخیر آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های ذهن کوچک مرا
سرشار از خاطره می کرد
امروز پاره است
آن سیم ها
که دلم را
تا آسمان مخابره می کرد
با من تماس بگیر خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
شیشه ای که بشکنه ...دیگه شفاف نمیشه!
نمیخوام بگم غرورم شیشه ای بود...ولی خوب دیگه مثل اولش نمیشه!!!

مردی با اسب و سگش در جاده ای می رفتند. هنگام عبور از کنار درختی عظیم
صاعقه ای فرود آمد و همه را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است
و همچنان با دو جانورش پیش رفت.
پیاده روی درازی بود. تپه بلندی بود. آفتاب تندی بود. عرق می ریختندو به شدت تشنه
بودند.در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش
طلا باز میشد و در وسط آن چشمه ای آب زلال جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد
_ روز به خیر اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟
_ اینجا بهشت است
_ چه خوب که به بهشت رسیدیم خیلی تشنه ایم
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: می توانید وارد شوید و هر چه دلتان می خواهد
آب بنوشید
_اسب و سگم هم تشنه اند
نگهبان گفت: متاسفم. ورود جانوران به اینجا ممنوع است
مرد خیلی نا امید شد و حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش
ادامه داد.پس از مدتی به مزرعه ای رسیدند راه ورود به مزرعه، دروازه ای قدیمی بود که
به جاده خاکی باز میشد مردی در زیر سایه درختی دراز کشیده بود
مسافر گفت: روز به خیر . ما تشنه ایم ، من، اسبم و سگم
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمه ای است ، می توانی هر قدر که
می خواهید بنوشید.
وقتی تشنگی شان بر طرف شد مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند. مرد گفت: هر وقت
دوست داشتید ، برگردید.
_ فقط می خواهم بدانم تام اینجا کجاست؟
_ بهشت
_ بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است
_ انجا بهشت نیست ، دوزخ است.
مسافرحیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند. این اطلاعات
غلط می تواند باعث سر در گمی زیادی شود.
_ کاملا بر عکس! در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند
بهترین دوستشان را ترک کنند ، همان جا می مانند...



